۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

واکسی

کودک کار

واکسی
در کنار خیابان با یک قوطی واکس و چند لنگه کفش ایستاده ام و چشم به پای مردمی دوخته ام که از پیشم با سرعت و شتاب می گذرند و مرا نمی بینند.

در کنار خیابان ایستاده ام و کفش ها را می شمارم. دو جفت قهوه ای، پنج جفت چرم خالص، چند جفت سیاه با بندهای آویزان،یک جفت کتان، اوه ویک جفت کفشه کهنه که نوک انگشت شست شان سوراخ شده!

وای خدای من مثل اینکه یک جفت کفش کمی نزدیک می آید، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم. آخ آخ احساس سوزشی در گوش چپم می کنم. بالا را که نگاه می کنم صورت جدی پلیسی را می بینم که مرا به خاطر سد معبر سرزنش می کند. بار و بندیلم را جمع می کنم وبه پارک آن حوالی می روم . روی نیمکت می نشینم و به بچه هایی که مشغول تاب و سرسره بازی هستند، نگاه می کنم.
ناگهان خود را نشسته برلبه ی الاکلنگ می بینم و به لبۀ دیگر بالا رفته آن خیره می شوم، کاش می شد کسی هم در آن سو می نشست و با من لحظه ای حتی بازی می کرد. خیره به آن سوی الاکلنگ در مرور خاطراتم غوطه می خورم، حوادث چون سیلی خروشان بر سرم خراب می شوند. صدای تیر و گلوله، ترس از مردن بی نام و نشان در خیابان در صف نان، جنازۀ برادرم دم درب خانه. روزها و ماه های سخت فرار و بی خانمانی رسیدن به کشوری امن و داغ آوارگی بر پیشانی. بی هویتی بی نامی بی نشانی.
شاید اگر من هم همچون دیگران به مدرسه می رفتم حالا کلاس پنجم بودم شاید هم سوم راهنمایی، نمی دانم نمی دانم چند سال گذشته است. اما من در تمام این سال ها قوطی واکس به دست، در گوشۀ خیابان نشسته و کفش های مردم کشورمعروف به مهمان نوازی را می شمارم و هر از گاهی با فریاد هی افغانی! بند خیالم پاره می شود. داشت فراموشم می شد من اینجا غریبه ام و هیچ حقی ندارم.

هیچ نظری موجود نیست: